ღToGeTHeR♥ღ♥

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 577
بازدید دیروز : 24
بازدید هفته : 753
بازدید ماه : 747
بازدید کل : 114299
تعداد مطالب : 379
تعداد نظرات : 100
تعداد آنلاین : 1


Alternative content




آمار سایت

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

امتیاز وبلاگ ها تا این لحظه


Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

Check PageRank

آگهی بهترین وبلاگ


☆♥☆رمان افسانه شیدایی فصل چهاردهم☆♥☆ ارسال شده از سوگند☆♥☆

قسمتــــــــــــــــــــ 14

"با ناراحتی مشتم را گره کردم که یک نفر زیر گوشم گفت:
_این چه ریختیه؟ مامان می کشدت!
آنقدر گیج و ناراحت بودم که صداي مریم را نشناختم. هراسان برگشتم و جیغ کوتاهی زدم. مریم هم ترسید. عقب
رفت و گفت:
_چته...
_ترسیدم
_من این ریخت تو رو دیدم که بیشتر ترسیدم!
با اخم نگاهش کردم و گفتم:
_چمه؟
_چت نیست؟ این ریخت و قیافه چیه انگار هشتصد سالته!
بی تفاوت شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
_من همیشه بزرگ تر از سنم به نظر می آم.
_نخیر یه کاري می کنی که به نظر بیایی!
همان موقع فراز را دیدم که لابلاي جمعیت به دنبال مریم می گشت. او هم با کت و شلوار طوسی و کراوات سبز براق و صورت و موي اصلاح شده خیلی فرق کرده بود، ولی به نظرم نرمال تر از شهاب بود. با آرنج به مریم زدم و گفتم:
_شوهرت دنبالت می گرده!
روي شینً شوهر تأکید کردم، چون می دانستم چقدر روي این کلمه حساسیت دارد، ولی انگار متوجه نشد. آنقدر از دور براي فراز دست تکان داد تا بالاخره او ما را دید. از لابلاي مردم راه باز می کرد تا به مریم برسد. هر چه نزدیک تر
میشد تعجب و شگفتی در صورتش بیشتر نمایان می شد. مریم هم متوجه شد و کنار گوشم گفت:
_به خاطر ریخت توئه ها شیدا خانم!
شانه هایم را بالا انداختم و همانجا به دیوار تکیه دادم. ولی وقتی فراز به نزدیکی ما رسید با نگاه تحسین آمیز و ناباورانه
به سر تا پاي من نگاه کرد. واقعاً زبانش بند آمده بود. لبخندي تحویلش دادم و گفتم:
_تبریک می گم!
سرش را تکان داد و گفت:
_من تبریک می گم!
مریم با تعجب گفت:
_وا! واسه چی؟
فراز که چشم از من بر نمی داشت گفت:
_اینکه اینقدر خواهرت خوشگل شده!
مریم کلافه و بی حوصله روي اولین صندلی نشست و گفت:
_مامان اگر بفهمه می کشدش. مثل زن هاي گنده خودشو درست کرده.
فراز در حالی که کنار او می نشست چشمک دوستانه اي به من زد و گفت:
_به نظر من که حرف نداره!
عروس و داماد وسط سالن ایستاده بودند و با مهمانانی که دورشان را گرفته بودند حرف می زدند. نیمرخ سحر را می دیدم که تا شانه شهاب بود. صورتش سفیدتر از همیشه بود و موهایش بالاي سرش جمع شده و از پشت روي تورش ریخته بود.
با هیجان چیزي را تعریف می کرد و دستش را که دسته گل بلند سفیدي در آن بود تکان می داد. شهاب هم کنارش ایستاده بود و لبخند می زد. حس می کردم حواسش به من است. تصمیمم را گرفتم. نفس عمیقی کشیدم و در حالی که در ظاهر خودم را آرام نشان می دادم، به سمت شان رفتم. از بین مهمان ها رد شدم و خودم را جلوي شان رساندم. صورت سحر از جلو خیلی تغییر کرده بود. ابروهاي کمرنگش سیاه شده و به شکل هشت کشیده اي در آمده بود. دانه هاي اکلیل تمام صورت و گردنش را پوشانده بود. با دیدن من لبخند مهربانی چهره اش را فرا گرفت و در حالی که آغوشش را برایم باز می کرد با هیجان گفت:
_شیدا جونم چه ناز شدي.
شهاب دست به سینه کنارش ایستاده بود. با سحر روبوسی کردم و بی توجه به معذب بودن شهاب دست در گردنش انداختم و با صداي بلند تبریک گفتم. شهاب که سعی می کرد مرا از گردنش جدا کند در جوابم تشکر کرد و دستم را فشرد. در کمال تعجب برق آشنایی را ته چشم هایش دیدم وقتی که در مدت یک ثانیه دستم را در دستش گرفته بود و می فشرد نگاهش کاملاً دوستانه و حتی مشتاق بود. با این کشف ناخودآگاه خندیدم و شهاب هم در جواب لبخند
دوستانه اي زد. بدون اینکه فکر کنم حالا او ازدواج کرده و همه چیز تمام شده فقط لبخند و نگاه آشنایش برایم مهم بود و حاضر نبودم به هیچ کدام از واقعیت هاي دور و برم بها بدهم!
یکی از مهمان ها به شانه ام زد و گفت:
_ببخشید فکر کنم اون خانم با شما کار دارند.
به جهتی که نشانم می داد نگاه کردم. مامان روي مبلی کنار بابا نشسته بود و به محض اینکه چشمم به چشمش افتاد با دست اشاره کرد که پیشش بروم. بی قراري از نگاه و حالت نشستنش معلوم بود. به آرامی از لابلاي مهمانانی که می رقصیدند گذشتم و خودم را به آنها رساندم. مامان مچ دستم را گرفت و کنار خودش نشاند. سرش را کنار گوشم آورد و گفت:
-مگه پامون به خونه نرسه.
آنقدر عصبی و نارحت بودم که من هم با عصبانیت جواب دادم:

_چی می شه مثلاً؟
_پوست از سرت می کنم... این چه وضع لباس پوشیدنه؟
سرم را نزدیک بردم و گفتم:
_مامان دست بردار تو رو خدا. دور و برت را نگاه کن. لباسم چه عیبی داره؟ مثل مال همه است... شما قدیمی فکر می کنید.
مامان با عصبانیت بازویم را چسبید که بلند نشوم و گفت:
_مثل زن هاي خراب شدي! کجاش عادیه؟
من هم دست پیش گرفتم و با عصبانیت بیشتر جواب دادم:
_بس کن! زشته....حرف هاي شما زشته نه لباس پوشیدن من! شما قدیمی فکر می کنید، گناه من چیه؟
قبل از آن که مامان جوابم را بدهد بابا دخالت کرد و گفت:
_شما دو تا باز چه خبرتونه؟ مثل موش و گربه...بس کنید...شیدا جان بابایی پاشو برو پیش مریم اینا.
از خدا خواسته بلند شدم و بدون توجه به خط و نشان هاي مامان پیش مریم و فراز رفتم که گوشه اي از سالن نشسته و درگیر بحث بودند. حدس می زدم موضوع صحبت شان چه چیز باشد. با آمدن من حرف شان را قطع کردند. فراز با
خوشرویی جایی کنار خودش برایم باز کرد و گفت:
_نبینم تنهایی! تو چرا نمی رقصی؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
_با کی برقصم؟ کسی رو نمی شناسم که!
فراز بلند شد و گفت:
_مگه من مردم؟

با یک دست مرا از جایم بلند کرد و با دست دیگرش دست مریم را گرفت، ولی او با بی حوصلگی دستش را پس زد و گفت:
_ولم کن تو رو خدا!
دست فراز را گرفتم و با هم به وسط سالن رفتیم. آقاي دلان که حسابی سرش گرم شده بود بشکن زنان به طرف ما آمد و دست هر دو نفرمان را گرفت و شروع به رقصیدن کرد. همه دور ما دایره زدند و صداي سوت و هلهله گوش را کر می کرد. این بار آقاي دلان دست سحر و شهاب را گرفت و به وسط سالن آورد. سحر بر عکس تمام عروس هاي خجالتی با خنده و شادي بدون تعارف و اصرار بقیه می رقصید.
دقایقی بعد مریم هم به اصرار آقاي دلان به جمع مان پیوست. فراز طوري وسط ما دو تا می رقصید که هواي هر دو نفري مان را داشته باشد. شهاب که کم و بیش حواسش به ما بود به شوخی خطاب به فراز گفت:
_بد نگذره!
او هم خندید و جواب داد:
_نمی گذره! کباب...نون زیر کباب!
و به من ااشاره کرد. من هم خندیدم. ولی معلوم بود مریم بی حوصله و کلافه است. بدون اینکه بخندد گفت:
_می رم یه دقیقه پیش مامان بنشینم، خسته شدم.
بعد از چند دقیقه که من و فراز با هم رقصیدیم، فراز دست سحر را که درست کنار ما دست در گردن شهاب می رقصید گرفت و گفت:
_حالا یه کم با خواهرم...شهاب تو هم هواي نون زیر کبابی منو داشته باش!
و بعد از این حرف دست مرا در دست شهاب گذاشت. من که کاملاً غافلگیر و هیجان زده شده بودم اول مات و مبهوت به فراز و بعد به شهاب نگاه کردم. اصلاً باورم نمی شد که دستم در دست شهاب قرار گرفته و قرار است با او برقصم.

شهاب مؤدبانه دستش را از دستم بیرون آورد. به جاي رقصیدن خیلی آرام سر جایش تکان می خورد. فهمیدم که از رقصیدن با من معذب است، ولی به روي خودم نیاوردم.
اصلاً دلم نمی خواست چنین فرصتی را به هدر بدهم. با لبخندي که سعی می کردم تمام جذابیت هایم را در آن متمرکز کنم به صورتش نگاه کردم و گفتم:
_شما که رقص بلد بودید.
خندیدو گفت:
_اونقدر خسته ام که حد نداره!
_خوب حق داري...حالت خوبه؟
سرش را تکان داد و همان طور که به لبخندم جواب می داد گفت:
-تو خوبی؟
خیلی منتظر این سؤال بودم. گفتم:
_می تونم خوب باشم؟ نه خوب نیستم.
شهاب معذب به دور و اطرافش نگاه کرد و آهسته گفت:
_سعی کن خوب باشی. می دونی...دنیا همین جوره!
سرم را تکان دادم و گفتم:
_ولی همین جوري نمی مونه!
کم کم حالت شوخی در نگاهش هویدا شد و با طعنه پرسید:
_واقعاً؟
من هم همان طور نگاهش کردم و جواب دادم:

_واقعاً!
آهنگ تند شده بود. شهاب بی هوا دست هایم را گرفت و پشت سر بقیه قطار ساختیم. هیچ کار به این اندازه در آن موقعیت نمی توانست خوشحالم کند و به من قوت قلب بدهد. همان طور که دستهایم را از پشت سر گرفته بود و من جلوتر می رفتم. برگشتم و به صورتش نگاه کردم. لبخند مهربانی زد و من هم در جوابش خندیدم. می دیدم که حالم بهتر شده و همه چیز بهتر از آن که فکر می کردم پیش می رود. بعد از اینکه یک دور چرخیدیم همه دایره ایستادند و شهاب و سحر به اصرار بقیه وسط رفتند. سعی می کردم نگاهم به سحر نیفتد، این طور کمتر سخت می گذشت. ساعت ها وسط سالن رقصیدیم. حتی فراز هم خسته شد و رفت تا کنار مریم بنشیند من که می خواستم همچنان کنار شهاب باشم همانجا ایستادم و با کسانی که نمی شناختم رقصیدم.بعد از حدود دو ساعت عروس و داماد را براي شام
دعوت کردند.میزهاي غذا در سه ردیف وسط باغ چیده شده بود . من هم به همراه عده اي از مهمانان دیگر به باغ رفتم و روي یک صندلی حصیري رو به میزهاي بلند شام نشستم . همه پالتوهاي شان را پوشیده بودند . با اینکه دورتادور میزها چادر زده بودند سوز سرد زمستان باعث ناراحتی می شد. سحر و شهاب دست در دست هم آرام دور میز راه می رفتند و در بشقاب مشترکشان غذا می کشیدند . از دور با حسرت به سحر نگاه می کردم که از بازوي شهاب آویزان شده بود و می خندید.یک بشقاب بزرگ پر شد و شهاب بشقاب دیگري از انتهاي میز برداشت. سحر تند تند حرف می زد و با هیجان دست هایش را در هوا تکان می داد . وقتی به انتهاي آخرین میز رسیدند بشقاب هایشان را کنار میز
گذاشتند و سحر پشتش را به شهاب کرد تا شهاب تور روي سرش را صاف کند . سحر با خنده برگشت و روي نوك پنجه بلند شد و صورت شهاب را بوسید. آنقدر غافلگیر شده بودم که ضربان قلبم تند شد.هنوز صورت سحر جلوي چشمم است . گونه هایش از شادي گل انداخته بود و با تمام وجود از بودن در کنار او لذت می برد.با حرص پاشنه کفشم را به زمین کوبیدم و صورتم را برگرداندم.
سحر و شهاب با بشقاب هایشان به طرف میز سنگی کوچکی در انتهاي ایوان می رفتند.جمعیت کم کم به طرف میز شام می آمد.همانطور تنها روي صندلی نشستم . اصلا اشتها نداشتم و چیزي از گلویم پایین نمی رفت.پدر و مادرم را دیدم که دست در دست هم سلانه سلانه به طرف میز می آیند. خودم را گوشه صندلی جمع کردم تا چشم مامان به من نیافتد با حرارت داشت زیر گوش بابا حرف می زد و آن دستش را که زیر بغل او نبود مرتب تکان می داد . حرس می زدم در مورد من صحبت می کند. پشت سر آن دو مریم و فراز ایستاده بودند و به عنوان میزبان بشقاب هاي غذا را به دست میهمانان می دادند قیافه هر دو نفرشان گرفته بود و با وجود اینکه تمام سعی خود را به کار می بردند حتی لبخند
کمرنگی هم روي لبشان نبود و صورت درهم مریم کاملا ناراحتی اش را نشان می داد. بالاخره به اصرار خانم دلان به طرف میز شام رفتم و از مریم بشقاب و قاشق و چنگال گرفتم . بی هدف دور میز راه می رفتم اکثر میهمانان شام کشیده بودند و میز خلوت بود به اندازه دو قاشق برنج در بشقابم ریختم . در همین حال صداي گرم و دوستانه را شنیدم که زیر گوشم گفت:
_همیشه تو رژیم هستید ؟ بیخود نیست اینطور متناسبید!
با تعجب برگشتم و به گوینده این حرف نگاه کردم . پسر جوانی بود که حدس می زدم از فامیل هاي عروس باشد.از روي ادب لبخندي زدم و گفتم:
_ممنون.
بعد بدون اعتنا به پسر جوان باز دور میز شروع به چرخیدن کردم .پسر هم بشقابی برداشته بود و پشت سر من می آمد.وقتی داشتم چند تکه کوچک جوجه کباب در بشقابم می گذاشتم او هم بشقابش را جلو آورد و با پررویی گفت:
_ببخشید میشه یه کم هم براي من بریزید؟
با تعجب نگاهش کردم و کفگیر را به طرفش گرفتم و گفتم:
_بفرمایید!
کفگیر را گرفت و بدون اینکه بی اعتنایی ام را به روي خودش بیاورد شروع به بلبل زبانی کرد:
_اسم من شهرامه ! پسر عموي عروس هستم ....شما چی؟ شما حتما فامیل داماد هستید, چون اگر فامیل ما بودید همدیگر را می شناختیم!
بعد با صداي بلند به اي حرف خندید و ادامه داد:
_ببخشید اسمتون رو میشه بپرسم؟ من بیست سالمه و دانشجوي پزشکی هستم. شما؟
لحظاتی با تمسخر نگاهش کردم و بدون اینکه جوابی بدهم به طرف میز مریم و فراز رفتم . به محض اینکه روي صندلی
نشستم مریم پرسید:
_شهرام بهت چی می گفت:
خیلی مختصر جواب دادم:
_مزخرف!
فراز که خنده اش گرفته بود گفت:
_آهان گیر داده بود؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم که دیدم شهرام با لبخند به طرف ما می آید.
در یک دستش بشقاب بود و در دست دیگرش به زحمت لیوان نوشابه را گرفته بود. فراز گفت:
_پسر عموم حسابی تو زحمت افتاده انگار!
شهرام از همان فاصله بلند بلند حرف میزد و به طرف ما می آمد.
_گفتم یهو کجا رفت این خانم!خوب پس اینجایی!بفرمایید نوشابه. بدون تعارف سر میز ما نشست و لیوان نوشابه را وسط میز گذاشت! مریم بدون آنکه ناراحتی اش را پنهان کند , چپ چپ به شهرام نگاه کرد و گفت:
_تو با کدوم خانم کار داشتی؟
شهرام با دهان پر گفت:
_هیچ کس!
مریم چشم هایش را ریز کرد و گفت:
_پس الان چی می گفتی؟
_آهان این خانم رو سر میز دیدم , فهمیدم نوشابه بر نداشتن گفتم براشون بیارم.
مریم به حالت تهدید آمیز دستش را تکان داد و گفت:
_شیدا خواهر منه!
شهرام بدون اینکه عقب نشینی کند دستش را جلو آورد و گفت:
_آه ! از آشناییتون خوشحالم!
به جاي من مریم با شهرام دست داد و گفت:
_باید هم باشی!
فراز از خنده داشت منفجر میشد .به شهرام گفت:
_شهرام جون این شیدا خانوم ما قدش بلنده والا سن زیادي نداره.
شهرام با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
_هفده هجده ساله اي نه؟
جواب ندادم به جاي من فراز گفت:
_چهارده!
شهرام قاشق پر را دوباره در بشقابش گذاشت و با دهان باز ا زتعجب به من خیره شد.پشت چشم نازك کردم و نگاهم
را از او دزدیم.شهرام با صداي بلند گفت:
_نه!
فراز به قهقه خندید و گفت:
_آره!
شهرام که معلوم بود هنوز هم منصرف نشده رو به من گفت:
_کلاس چندم هستید؟
مریم متوجه خشمم شد و به جاي من گفت:
_هنوز درس می خونند ...........حالا حالا هم باید بخونه!
شهرام از رو نرفت و گفت:
_چه عالی ! پس تصمیم دارند دانشگاه هم بروند حتما!
مریم گفت:
_حتما!
بعد از شام فورا از پشت میز بلند شدیم و دسته جمعی به سالن برگشتیم.شهرام تند تند حرف می زد و فراز با صداي بلند می خندید.
مریم با حرص بازویم را گرفت و زیر گوشم گفت:
_وقتی اینجوري لباس می پوشی پیه این چیزارو هم به تنت بمال....خانم بزرگ!
بی اعتنا شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
-واسه همه ي دخترا پیش میاد، چیز غریبی نیست که!
مریم با تمسخر گفت:
-ا!واسه شما چند بار پیش اومده که که اینور اونور دنبالتون بیفتن؟

بی اعتنا به او راهم را جدا کردم و روي اولین صندلی خالی نشستم.به این ترتیب ،از شر مزاحمت هاي شهرام هم تا مدتی راحت بودم.
درست روبه روي من آن طرف سالن دو تا صندلی بزرگ و سفید براي عروس و داماد گذاشته بودند.بعد از چند دقیقه شهاب و سحر میان هلهله مهمانان آمدند و روي آن صندلی ها نشستند .شهاب درست روبه روي من نشسته بود.
فورا روي صندلی صاف شدم و پاهایم را با ظرافت روي هم انداختم.شهاب هم متوجه من بود .چند دقیقه بعد دیدم مامان از سمت دیگر سالن اشاره می کند بروم و کنارش بنشینم.
وسط سالن شلوغ شده بود و عده ي زیادي کنار هم می رقصیدند،طوري که به سختی می توانستم خودم را به مامان برسانم .اصلا هم دوست نداشتم جاي خوبی را که روبه روي شهاب داشتم از دست بدهم،به خاطر همین اصلا ایما و اشاره هاي مامان را به روي خودم نمی آوردم و خودم را کاملا به ندیدن زدم!ولی او خودش بلند شد و پیش من آمد.
غر غر کنان کنارم نشست و زیر گوشم گفت:
-درست بنشین تمام تنت معلومه!
عصبانی پاهایم را از روي هم برداشتم و روي زمین کوبیدم.مامان که عصبانی بود ادامه داد:
-تا یه شري به پا نکردي پاشو بریم.
با غیظ پرسیدم:
-واسه چی شر؟ مامان گیر می دي ها!
-نخیر گیر نیست.خودت یه نگاهی به دورو بر بنداز. اون پسره چی می گفت افتاده بود دنبالت؟
-چرت و پرت!
-مادرش آمده بود سراغ من .وقتی گفتم تازه چهارده سالته داشت دو تا شاخ روي سرش سبز می شد...از خجالت آب شدم.

-چرا چون واسه دخترت خواستگار پیدا شده بود یا چون دختر چهارده ساله داري آب شدي؟!بس کن مامان.
-نخیر واسه اینکه دختر چهارده ساله رو به جاي دختر بیست ساله خواستگاري کردند!
اصلا جواب ندادم. بعد چند دقیقه گفت:
-پاشو برو بپوش داریم می ریم.
با حرص پاهایم را روي زمین کوبیدم و گفتم:
-با کی لج می کنی مامان ؟ باور کن کارهات خیلی بده!
به مسخره به من خندید و گفت:
-عجب رویی داري !پاشو ببینم.
-فکر نمی کنم مریم حاضر بشه الان بیاد.
-نه ! اون می مونه با فراز میاد. من و تو بابا میریم یالا!
راه چاره اي نبود .مامان روي دنده لج افتاده و به هیچ صراطی هم مستقیم نبود . از کوره در رفتم.بدون اینکه به حرفش گوش کنم رویم را به سمت دیگري بر گرداندم.مامان با عصبانیت بلند شدو رفت.تازه از دست او خیالم راحت شده بود
که یک نفر دیگر آمد و کنارم نشست.بر گشتم و نگاهش کردم.شهرام بود.با نفرت صورتم را بر گرداندم.و به ناچار پشت سر مادرم راه افتادم.مامان تصمیمش جدي بود .صاف به اتاق رختکن رفت و پالتو هاي من و خودش را تحویل گرفت .بغض گلویم را گرفته بود ،ولی می دانستم فایده اي ندارد .از فکر اینکه حالا می روم و دیگر تمام حواس شهاب براي همیشه معطوف سحر خواهد شد داشتم می مردم.با حرص پالتوي بلندم را در بغلم گذاشت و گفت:

-بپوش!
به صورتش نگاه کردم از عصبانیت سرخ شده بود .بدون مقاومت پوشیدم و پشت سرش از رختکن بیرون رفتم.با وجود اصرار سحر و خانواده اش مامان خستگی زیاد را بهانه کرد . عازم رفتن که شدیم،در آرین لحضه مادر سحر پیشنهاد داد که شیدا هم بماند و بعد همراه فراز و مریم به خانه بر گردد . خیلی خوشحال شدم .بهتر از این هم نمی شد هم از نگاه تیز و سرزنش بار مادرم راحت می شدم ،هم به خانه نمی رفتم .ولی مامان به شدت مخالفت کرد و گفت:
-شیدا عادت به شب زنده داري نداري !زود مریض می شه.
نگاه ملتمسانه ام را به مادر سحر دوختم ، ولی او دیگر روي حرف مامان حرفی نزد و فقط با لبخند بدرقه مان کرد. موقع برگشتن در ماشین مامان انقدر عصبانی بود که نتوانستم هیچ اعتراضی بکنم .فقط با بغضی که در گلویم داشتم روي صندلی عقب نشستم و به خیابان برف گرفته و خلوت نگاه کردم.
آن شب تا صبح در رختخواب بیدار نشستم و بی وقفه گریه کردم.به محض اینکه دراز می کشیدم صورت اصلاح شده و زیباي شهاب در کنار پر بزك ذوق زده ي سحر جلوي نظرم می آمد و با موج خشم و گریه از جایم بلند می شدم .نیمه هاي شب بود که مریم به خانه بازگشت.آهسته وارد راهرو شد و سعی کرد بدون سر و صدا در را قفل کند و به اتاقش
برود، ولی من که بیدار بودم فورا از رختخواب بیرون آمدم،صورتم را که از گریه خیس بود پاك کردم و به راهرو رفتم
.مریم که با دیدن من غافلگیر شده بود ترسید و چند قدم به عقب رفت .گفتم:
-منم بابا!
نفس راحتی کشید و در حالی که به طرف اتاقش می رفت گفت:
-چرا هنوز بیداري؟
از تن صدایش فهمیدم که او هم گریه کرده است ، چراغ را روشن نمی کرد تا نگاهش به من نیفتد .فورا چراغ سالن را
روشن کردم و گفتم:
بس که ناراحتم!
مریم نا خوداگاه صورت پف کرده اش را با شال پوشاند.با شهامت جلو رفتم ،به صورتش دقیق شدم و گفتم:
-گریه کردي؟

-نه بابا!سوز سرما زده تو صورتم ...ولی تو انگار گریه کردي!
اصلا خودم را نباختم و با حرص گفتم:
-آره از دست مامان.بس که گیر می ده. بس که اذیتم می کنه!
مریم چشم هایش را گرد کرد و گفت:
-مامان تو رو اذیت می کنه ؟آهان لابد چون لباس لختی می پوشی!
دلم از همه جا پر بود و به دنبال بهانه اي براي گریستن می گشتم .بغضم ترکید و لبه ي مبل نشستم .مریم هول شد و نیش و کنایه زدن از یادش رفت.آمد کنارم نشست و گفت:
-خب حالا گریه نداره که .توهم کار خودتو کردي.دیگه گریه ات واسه چیه؟بس کن ترو خدا شیدا حال و حوصله ندارم.
وسط گریه پرسیدم:
-چرا ؟چی شده؟تو که باید شب عروسی سحر خیلی خوشحال با�%

نويسنده: تاريخ: 10 اسفند 1389برچسب:رمان افسانه شیدایی فصل چهاردهم, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

☆♥☆رمان افسانه شیدایی فصل سیزدهم☆♥☆ ارسال شده از سوگند☆♥☆

 قسمتــــــــــــــــــ 13

به اتاقی که حسام نشانم داده بود رفتم.اتاق خواب دو نفره ي که مثل همه جاي دیگر خانه با سلیقه و ظرافت تزیئن شده بود.تخت خواب و سایر وسایل آن همه چوب بامبو بود.نور اتاق بخاطر پردههاي صورتی و لوستري به همان رنگ ملایم و دلپذیر بود.در کمدها را باز کردم و خودم روي تخت نشستم.داخل هر سعی کمد کیپ تا کیپ لباس بود.آنقدر هیجان زده بودم که حد نداشت.
در یکی از کمدها فقط لباس شب و لباسهاي زرق و برق دار بود.از جایم بلند شدم.
پالتوي کلفتم را کندم و روي تخت پرت کردم و رفتم تا از نزدیک لباسها را زیر و رو کنم.همه قشنگ بودند،ولی از بین تمام پیرهنها و بلوز و دامنهاي رنگ و وارنگ یک پیراهن بلند زرشکی رنگ نظرم را جلب کرد. پیراهن بلند و رکابی بود و با دو بند نازك به شانه ها میرسید.
و در پشت که تقریبا باز بدب صورت ضربدري در میآمد.پیراهن از یک طرف چین میخورد و با یک بند ظریف طلائی تا بالاي زانو جمع میشد.آن را جلوي خودم گرفتم و رو بروي آینه ي میز توالت ایستادم.با تحسین به خودم نگاه کردم.رنگ زرشکی پیراهن با رنگ موهایم که حالا بعد از چند بار شستشو کاملا روشن شده بود خیلی هماهنگی داشت.
حسام را صدا زدم و هیجان زده پیراهن را نشانش دادم و گفتم:
اینو ببین،قشنگه؟
حسام سینی قهوه را روي پاتختی گذاشت و گفت:
-محشره،من خودم عاشق این لباسم.
پیراهن را جلوي خودم گرفتم و گفتم:
-ببین چقدر به موهام میاد،درست هم هم سایز منه.
-اره انگار واسه ي تو دوختند.میخواي پروش کنی؟
مردد به پیراهن و حسام نگاه کردم و گفتم:-نه،اندازه است دیگه.
حسام خندید و گفت:

-احمق ترسو.
-نه حوصله ندارم پروش کنم...اندازه است.
شانههایش را بالا انداخت و گفت:
-خودت میدونی،ولی اگه اندازه نبود بی لباس میمونی.
راست میگفت.گفتم:
-پس برو بیرون.
فورا از اتاق بیرون رفت و در را بست.از پشت در گفت:-پوشیدي صدام بزن.
-باشه،...نیاي تو.
صداي خنده ي بلندش را از پشت در شنیدم.قفل در کلید نداست.براي احتیاط صندلی میز توالت را پشت در گذاشتم و سریع بلوز شلوارم را در آوردم.حسام از پشت در گفت:
-پوشیدي؟
جیغ زدم:نه،نه،نیا.
ولی همانطور که وسط اتاق ایستاده بودم و به دنبال سر و ته لباس میگشتم دیدم که در اتاق تکان خورد.قلبم از جا کنده شد.خودم را پشت در نیمه باز پنهان کردم و داد زدم:
-حسام نیا.
صندلی چوبی کوچک از پشت در کج شد و لبه ي تیز آن به دیوار گیر کرد.غر زد:
این چیه؟
-کري میگم نیا تو.
ولی حسام آرام از لاي در رد شد و وارد اتاق شد.تمام تنم یخ کرد.پشت در کمد پنهان شدم و پیراهن را جلوي خودم گرفتم.حسام با دیدن من خندید و گفت:
-چرا انقدر ترسیدي؟فکر کردم میگی بیا.
جیغ زدم:
-خوب حالا که فهمیدي اشتباه شنیدي برو بیرون.
حسام با خنده سرش را خم کرد تا پشت در کمد را ببیند،ولی من بیشتر داخل کمد فرو رفتم و جیغ زدم:
-گم شو.
حسام با خنده جلو تر آمد.دستی که با آن پیراهن را نگاه داشته بودم بیرون بردم و پیراهن را توي صورتش زدم.زنجیر پائین پیراهن به صورتش خورد و فریادش بلند شد.با تشنج داد زدم:
-برو بیرون وألا خودت میدونی.
حسام همانطور که چشمش را گرفته بود پشت من رفت و روي تخت نشست و غر زد:
-چرا غربتی بازي در میاري؟کور شدم.
-جهنم،لباس هام رو واسم پرت کن میخواهم برم.
همانطور که پشتش به من بود گفت:
-بپوش بابا...شوخی هم سرش نمیشه،بپوش ببینمت.
-نمی خواهم...می خواهم برم.
حسام بلند شد و همانطور که از اتاق بیرون میرفت گفت:
-رفتم بابا بپوش.
به هر حال چاره ي نداشتم.اگر لباس را نمیگرفتم باید همان پیراهن صورتی بچگانه را میپوشیدم.وقتی صداي در اتاق را شنیدم و مطمئن شدم که حسام بیرون رفته است لباس را زیر و رو کردم و به هر سختی بود پوشیدم.بعد از اینکه بندهاي آن را مرتب کردم جلوي آینه ایستادم دهانم از تعجب باز ماند.
لباس قالب تنم بود.یقهٔ لباس گرد و شل با چند چین کوچک پائین افتاده و کمرش تنگ بود و این تنگی تا سر زانوهیم میرسید.از سر زانو دامن پیراهن کمی گشاد میشد و وقتی بند طلائی کنار آن را بالا کشیدم و گره زدم ساق پاهایم تا زیر زانو معلوم شد.پشت لباس تا کمر باز بود و با بندهاي ضربدري بسته میشد.
مطمئن بودم مامان با دیدن پیراهن قشقرق به پا میکند،ولی من میخواستم به هر قیمتی شده آن لباس را بپوشم و پیه هر چیزي را به تنم مالیده بودم.حسام مودبانه به در کوبید و با لحن با مزه ي که کمی از عصبانیتم کاست و خنده ام گرفت گفت:
-یاله نامحرمه بیاد یا بمیره؟-
بیاد.
در را گشود و قبل از آن که به من نگاه کند مخصوصاً پشتش را به من کرد و به جاي زدگی صندلی که روي دیوار افتاده بود نگاه کرد و گفت:
اوه اوه خونه خرابمون کردي،نگاه کن دیوار ریخته.فاجعه.بی صبرانه پاهایم را به زمین کوبیدم و گفتم:
-منو ببین.
حسام ایش و فیش کنان برگشت و نگاهم،کرد.حالت بی تفاوت صورتش کم کم عوض شد و بشکل علامت تعجب و بعد تحسین تغییر شکل داد.با حالت اوا خواهري کوبید پشت دستش و گفت:
-واي ماه شدي!
با عصبانیت گفتم:
-چرا اینجوري میگی؟
لحنش عادي شد و گفت:
-می خواهم نترسی!بخدا نمی خواستم اذیتت کنم.

-خوب اشکال نداره بگو,واقعا خوبه؟
انگشت هاي دست راستش را جمع کرد و با ژست مخصوصی دستش را جلو آورد و گفت:
-عالیه! معرکه است! شیدا آخرشی!
با لذت چرخی زدم و گفتم:قبولم؟
-تو قبولی! من ردم!
خندیدم و پریدم روي تخت و گفتم:قهووهمون یخ کرد... دیرم هم شده.
تند و تند لیوان قهوه را که حالا یخ کرده بود سر کشیدم و گفتم:خوب من دیگه باید برم... برو بیرون.
کلافه صورتش را جمع کرد و گفت:مسخره!انگار من دختر ندیده ام!
-باز شروع کردي؟نري بیرون رو همین پالتو می پوشم و میرم
با سنگینی از جایش برخاست و گفت:نه بابا میرم!میرم !می ري بیرون می گیرنت بیچاره میشم.
تا از اتاق بیرون رفت فورا بلوز و شلوار خودم را پرشیدم. با تاکسی به خانه برگشتم.
وقتی به خانه رسیدم اوضاع بدتر از آنچیزي بود که فکر می کردم.به محض اینکه وارد راهرو شدم مامان از اتاقم بیرون آمد و پارچه سیاو رنگی را به طرفم پرت کرد که کمی جلوتر روي زمین افتاد.اول نفهمیدم جریان چیست ولی وقتی چند فدم جلوتر رفتم و پارچه را دیدم,لباس مشکی که براي تولد مریم پوشیده بودم شناختم. از شدت وحشت فقط
توانستم بگویم:این چیه؟
مامان که رنگ وصورتش از عصبانیت کبود شده بود داد زد:
-از من می پرسی؟ته کمد لباسهاي جنابعالی پدیاش کردم.
با تعجب دستم را روي یسنه ام گذاشتم و گفتم:کمد من؟این چی هست مگه؟
مامان که از پررویی من بیشتر از آنکه عصبانی باشد متعجب شده بود چشمهایش را گرد کرد و در حالی که جلو میآمد گفت:حالا خودت رو می زنی به اون راه؟باشه من می دونم و تو!لباس شب من تو کمد سلیطه خانم پیدا می شه, اونوقت روحش خبر نداره!آره واست پاپوش درست کردند!
همان موقع در راهرو باز شد و مریم با مانتو و مقنعه دانشگاه وارد شد.خسته و کلافه مقنعه اش را کند و به همراه کیفش به گوشه اي پرت کرد و گفت:چه خبرتونه باز شما دو تا؟دصاتون تا ته حیاط میاد.
مامان جلو رفت پیراهن را برداشت و به مریم نشان داد وگفت:ببین پیرهنم رو پیدا کردم 1
مریم چشمهایش را ریز کرد و گفت:کدوم پیرهن؟
-همونی که بخاطرش با تو دعوام شد!تو کمد خانم پیداش کردم.
-کمد کی؟
-کمد شیدا خانم
مریم با عصبانیت به اتاقش رفت و داد زد :دیدي بیخودي به من تهمت زدي مامان خانم.اول مطمئن شو بعد حکم بده!
و در اتاق را محکم به هم کوبید.من در حالیکه می کوشیدم خودم را مظلوم و بی گناه نشان بدهم دستهایم را از هم باز کردم,شانه هایم را بالا بردم و گفتم:مامان بخدا من روحم هم از این موضوع خبر نداره.کار خودشه!
مامان عصبانی پیراهن را روي مبل پرت کرد و با فریاد گفت:
بس کن انگار همه خرند.معلوم نیست چی تو اون سرت می گذره.برو بی حیاي دروغگو.
همان طور که با صداي بلند گریه می کردم به اتاقم رفتم و در را بستم.فورا لباسم را کندم و پیراهنی را که از حسام گرفته بودم پوشیدم.روي نوك پنجه بلند شدم و به چپ و راست چرخیدم.بهتر از این نمی شد.با خودم گفتم:شهاب از پشیمونی زمین رو گاز می گیره!دق می کنه.
بعد پیراهن را کندم و مرتب داخل کمدم آویزان کردم. چند ثانیه اي نگذشته بود که دوباره صداي داد و فریاد مامان بلند شد.ناگار داشت جریان را از اول براي یک نفر تعریف می کرد.پشت در رفتم و گوش دادم. مامان داد زد:
آمد گفت داره میره خونه دوستش لباس بگیره هر چی گفتم نرو جواب نداد و مثل جن بو دادا در رفت.وقتی رفت گفتم برم کمدش رو ببینم...ببینم این بچه واقعا لباس نداره که باید بره از مردم قرض کنه من خر رو بگو که دلم واسه این جونور سوخته بود.این لباس را توي کمدش داخل یک کیسه پیدا کردم.اول نفهمیدم این پیرهن نازنین خودمه. باور میکنی؟آخه چرا؟نمی فهمم.
بعد از چند ثانیه مریم جیغ کوتاهی زد و گفت:
آهان این همون لباسیه که تولد من پوشیده بدو...ببین...ببین..
-نمی دونم یادم نمی یاد چی پوشیده بود..مطمئنی؟
-آره گفت از دوستم قرض گرفتم!بعدش هم من یک شب خواستم ازش قرض بگیرم,گفت پسش دادم!
مامان پشت دستش زد و گفت:آخه چرا؟ این دختره چرا این کار را کرده؟
بعد انگها بغض کرده باشد ادامه داد:به خدا موضوع لباس نیست. من میخوام بدونم چرا این کار را کرده؟
هی نچ نچ می کرد و با خودش حرف می زد.مریم هم انگار توي فکر بود چون جواب نمی داد.
بعد یکدفعه با هیجان گفت:مامان برو ببین حالا یکی دیگه از لباسهات رو نابود نکنه؟
-چی؟
-مگه نگفت میره از دوستش لباس می گیره؟ خب ایندفعه معلوم نیست می خواهد چه دسته گل به آب بده!
بعد صداي پاهایشان را می شنیدم که با سرعت به طرف اتاق من می آمدند. فورا در اتاق را قفل کردم و روي تختخواب نشستم.
مامان دستگیره در را گرفته بود و به شدت تکان می داد و به در می کوبید. مریم داد زد:شیدا مامان کاریت نداره فقط می خواد لباس جدیدت رو ببینه باز کن.
داد زدم:باز نمی کنم درس دارم ولم کنید.
مادر با حرص گفت:نخیر یه چیزي هم بدهکار شدیم این دیگه کیه؟

مریم گفت:این به کی رفته من نمی دونم.
معلوم بود از باز کردن در منصرف شده اند.مامان که صدایش دورتر شده بود جواب داد:این سلیطه خودش اولیه. ما که از این جونورها نداشتیم تو خودمون.
مریم گفت:حالا اینقدر حرص نخور مامانی!چایی بریزم؟
دیگر به آشپزخانه رفته بودند صدایشان را نمی شنیدم. فورا تلفن ار برداشتم و به حسام زنگ زدم.تا گوشی را برداشت گفتم:حسام چه پیرهنیه!
-چه پیرهنیه؟
-عالیه!الان دوباره پوشیدمش. فیت فیتمه!این خواهرت خیلی خوش سلیقه است ها
دود سیگارش را با صدا بیرون داد وگفت :اوهوم.تو هم خوش هیکلی که به تنت اونقدر قشنگ بوده
انگار توي دلم قند آب کردند.
ذوق زده پرسیدم:راست میگی؟ واقعا؟
-نه دروغ میگم الکی واسه دلخوشیت خیکی!
با اینکه می دانستم شوخی میکند با لحن اعتراض امیزي خودم را لوس کردم و گفتم:بد سلیقه راست گفتی؟
-آره
بعد از چند دقیقه چوي امکان داشت مریم تلفن را بردارد خداحافظی کردیم. قبل از خداحافظیحسام که طبق معمول دلش نمی خواست که گوشی را بگذاردگفت:صبر کن!شیدا من شماره تو دارم؟
-ام.....نه
-اهان! خب پس....هیچی اشکال نداره پس فعلا.
خیلی معذب شده بودم گفتم:می خواهی شماره مونو یادداشت کن!
-مطئنی؟
-نه!راستش مامان باباي من خیلی گیرن...ناراحت شدي؟
-معلومه!تو خر فکر کردي من با اونها حرف می زنم؟
-نه آخه صداي من و مریمخیلی به هم شبیهه.
-باشه حرفی نیست
آنشب مادرم باز شکایتم را به پدرم کرد.و بابا هم طبق معمول با ملایمت و خونسردي با قضیه برخورد کرد.هر وقت بابا در مقابل شکوه هاي او آرام و خونسرد باقی می ماند مامان بیشتر عصبی می شد.عاقبت هم حرفشان شد و مادرم درحالیکه به اتاقش می رفت داد زد:اونقدر بهش رو بده که خودت هم توش بمونی...به درك من که دیگه با هیچ کدومتون کاري ندارم.
و در اتاق را به کوبید.
تا پنج شنبه صبح مامان درست و حسابی با من قهر بود. نه براي مدرسه رفتن بیدارم می کرد و نه براي خوردن غذا صدایم میزد.مریم هم برایم قیافه گرفته و سر سنگین بود.تنها کسی که در خانه با من دو کلمه حرف میزد بابا بود. که اصلا توي این خطها نبود و اگر از او می پرسیدند که چرا همه با شیدا قهر هستند به خاطر نمی آورد.من بر خلاف تصور مامان و مریم که فکر می کردند در فشار هستم اصلا از این موقعیت ناراحت نبودم.تمام مدت در اتاقم تلفی با حسام حرف می زدم.و بقیه اوقات در حال گوش دادن به صحبتهاي تلفنی دیگران بودم.از جمله آخرین مکالمه مریم و فراز خیلی به نظرم جالب آمده بود.
چهارشنبه شب بعد از شام از سر میز بلند شدم. مریم و مامان بدون اینکه از هویج و سیب زمینی هاي پخته که گوشه بشقابم جکع کرده و نخورده بودم ایراد بگیرند به محض اینکه از پشت میز بلند شدم بشقاب را برداشتند و روي میز را دستمال کشیدند.کمی لاي در یخچال خودم را معطل کردم شاید از حرفهایشان برنامه فردا را بفهمم ولی هیچ حرفی نزدند.بالاخره مریم با بد اخلاقی گفت:تمام هواي یخچال بیرون رفت. یا برو توش یا بیا بیرون.

پشت چشم نازك کردم و گفتم:چه بانمکی تو!
یک سیب ترش برداشتم و از آشپزخانه بیرون آمدم
.پدرم که جلوي تلوزیون لم داده بود لبخندي تحویلم داد و گفت:بیا بشین پیش بابا!
می دانستم که مادرم از نرمی و مهربانی بیش از حد بابا مخصوصا در این موقعیت حسابی حرص میخورد. مردد جلو رفتم و خودم را کنار او روي مبل یکنفره جا دادم.دستش را دور بازوي من انداخت و از درس و مدرسه انداخت. کمی بعد مامان و پشت سرش مریم با سینی چاي از آشپزخانه بیرون آمدند. مامان با دیدن من چشم غره اي به بابا رفت و بعد از برداشتن چاي به اتاق خودش رفت.مریم هم کمی کنار ما نشست و بعد از خوردن چاي بدون اینکه به من محل بکذارد به اتاقش رفت. شانه هایم را بالا انداختم و پشت سرش زبانم را در آوردم.بعد از چند دقیقه وقتی دیدم بابا چرت می زند آرام از کنارش بلند شدم و به اتاقم رفتم.حدس می زدم مریم در حال صحبت کردن با فراز باشد تلفنم را وصل کردم و آهسته گوشی را برداشتم.حدسم درست بود. صداي فراز را شنیدم که با لحنی مهربانتر از حالت معمول
می گفت:مثل برق می گذره.بهت قول می دهم تا چشم به هم بزنی...
مریم ناراحت و عصبانی داد زد:براي تو مثل برق می گذره نه واسه من بدبخن که باید اینجا روزشماري کنم.
-عزیز من مگه فکر میکنی واسه من راحته؟ولی الن به نفع جفتمونه...عزیزم تو که از اولش می دونستنی من حتی روز خواستگاري هم مخصوصا روي این موضوع تاکید کردم. باور کن اینها همه اش براي خودتوئه. واسه تو .واسه ایندمون.
-بره به درك!نمی خوام اون اینده رو فراز!می فهمی؟من نمی تونم تحمل کنم.
-ولی تو می دونستی...
-می دونستم ولی حالا فرق کرده.حالا حتی یک ساعت نمی تونم از تو بیخبر باشم نمی تونم.
فراز همچنان مهربان جواب داد:عزیزم کاش می شد تو هم با من بیایی
مریم که معلوم بود بی صدا گریه میکند بینی اش را بالا کیشد و گفت:چرت نگو چه جوري؟
-هر جوري فکر میکنی اگه با پدرت صحبت کنم می گذاره قبل از رفتنم عقد کنیم؟
-نمی دونم بعیده
-مریم جون اینقدر بی تابی نکن. حالا کو تا رفتنم....تا اون موقع هم خیلی چیزها عوض میشه. غصه نخور باشه؟
مریم با تمسخر گفت:باشه. خب حالا دیگه جوك بگیم؟
-مریم میگی چیکار کنم؟می خواهی نرم؟نمی رم بی خیال همه چیز میشم.
-نه نمی خواهد خانواده ات را بندازي به جون من. تو نري مامانت منو زنده زندهز پوست میکنه...یه عمر سرکوفت میزنه.
-مریم جون چرا همه چیز رو سخت می گیري؟تو صبر کن من با پدرت صخبت می کنم .شاید همه چیز عوض بشه.
-فراز خودت هم می دونی نمیشه.آخه فکر کن من خودم وسط درسم هستم. ول کنم چهار سال با تو بیام اون ور دنیا تا تو درستو تموم کنی با فوق لیسانس برگردي اونوقت من از دانشگاه و همه چیزم واموندم.خود تو هم اونموقع منو قبول
نداري...نه نمی شه.
-خب تو هم با من مب آیی اونجا با من پذیرش می گیري و درست رو ادامه میدي.
-نمی شه فراز. نمی شه.همه اینها حرفه.خود تو سه سال دویدي تا بهت پذیرش دادند.......من چه جوري شش ماهه همه چیز رو درست کنم؟نمی شه.
حالا دیگر مریم با صداي بلند گریه میکرد.
کلافه در رختخواب نشستم و فکر کردم.پس فراز کارش درست شد. طفلک مریم حالا باید چهار سال صبر کنه.طفلک من.می دانستم تین بحث بی نتیجه تا صبح ادامه دارد براي همین تلفن را قطع کردم و خوابیدم.
پنج شنبه بعد از ظهر بالاخره بعد از 48 ساعت مامان کمی عقب نشینی کرد.و از طریق مریم خبر داد تا همراه انها به ارایشگاه بروم.
از صبح نگران همین موضوع بودم. می ترسیدم انها بروند و مرا با خودشان نبرند.از صبح انروز حالم بد بود و بغض داشتم. نمی دانستم چطور انشب را تحمل خواهم کرد. با ناراحتی د اتاقم نشسته و در افکار دور و درازم غرق شده بودم.ناخوداگاه ناخنم را می جویدم و با تلنگري اشکهایم اماده ریختن بود.مریم جلوي در اتاقم امد و داد زد:شیدا اماده شو بریم ارایشگاه فورا مانتو و شلوارم را پوشیدمو منتظر ماندم.سوار ماشین مریم شدیم و رفتیم . در راه هنوز هم مادرم با من سر سنگین
بود و اصلا تحویلم نمی گرفت. مریم بی حوصله و درهم بود.ولی هنوز چیزي به مامان و بابا نگفته بود.شاید امیدوار بود فراز از رفتن منصرف شود و همین جا بماند.قرار شد او فقط موهایش را صاف کند و لخت دورش بریزد. مامان هم که لابد طبق همان مدل قدیمی که عاشقش بود موهایش را شینیون می کرد.ولی من هنوز تکلیفم معلوم نبود. البته به جهاتی از این موضوع خوشحال بودم جون می دانستم تگر قرار باشد او برایم مدلی انتخاب کند یک مدل بچگانه است و اصلا راضی نبودم. ارایشگاه خیلی شلوغ بود ولی گویا مامان از قبل وقت گرفته بود به محض اینکه رسیدیم فرح جون کا موهاي مامان را
شروع کرد.مریم هم منتظر اتمام کار او بود چون هر دو فقط کا فرح جون را قبول داشتند.ولی براي من فرقی نداشت.و در این فرصت ژورنال مدلهلی مو را ورق می زدم.تا مدل قشنگی براي انشب پیدا کنم.کار مامان تمام شد و وقتی براي مانیکور دستهایش به آنطرف سالن می رفت مرا به یکی از شاگردهاي قدیمی آنجا نشان داد و گفت:سارا خون این شیدا دختر منه زحمت موهاش رو می کشی؟قربونت برم خیلی عجله داریم.
سارا دستهایش را خشک کرد و با لبخند به طرف من آمد.همان طور که به سمت صندلی پشت میز هدایتم می کرد رو به من ولی خطاب به مادرم گفت:چه مدلی می خواهد؟
تا بخواهم دهان باز کنم مامان گفت:مدل سبدي بباف براش
با اعتراض گفتم:من خودم مزون دارم.

مامان با چشم غره رویش را برگرداند و غر زد:هر کاري می خواهی بکن
بعد انگار تازه به نظرش رسیده باشد فورا به سمتم برگشت و گفت:خودتو دوباره شکل خانم بزرگها درست نکنی ها!
گفتم:نخیر
و مدل مورد نظرم را براي سارا توضیح دادم. می خواستم مهم موهایم را بالاي سرم جمع کند و بعضی تارهاي آنرا لوله لوله دروم بریزد. طوریکه انگار آن رشته ها خود بخود از لابلاي موهایم بیرون ریخته اند. سارا به دقت به حرفهایم گوش کرد چند بار سرش را تکان داد و بعد مشغول کار شد.موهایم بلند بود و خشک کردنشان نزدیک هب نیم ساعت وقت گرفت.بالاخره کار موهاي من هم تمام شد و سارا راضی از هنرش مادرم را صدا زد:خانم شرفی بیایید
دخترتون رو ببینید!
مامان سرش را بلند کرد و همانجا خشکش زد. از حالت چشم هایش فهمیدم اصلاً موهایم را نپسندیده. با اخم جلو آمد و گفت:
_شیدا این چه شکلیه؟ مصل زن هاي سی ساله!
سارا با ظرافت تافت را به زیر موهایم زد و گفت:
_ماشاا... مثل ماه شده!
فرح خانم هم به یکی از شاگردانش گفت:
_برو یه اسپند دود کن...بعد نگویند ما چشم شون زدیم. ماشاا... یکی از یکی خوشگل تر شدند.
ولی مامان اصلاً رضایت نمی داد. با دقت به موهایم نگاه کرد و رو به سارا گفت:
_موهاشو باز کنی چه جوري می شه؟
سارا با تعجب گفت:
_خراب می شه. اینکه خیلی قشنگه.

زیر لب غر زد:
_قشنگه ولی به سنش نمی آد!
فوراً از جایم بلند شدم، مانتو و روسریم را پوشیدم و گفتم:
_من آماده ام.
همه کارمندهاي آرایشگاه خنده شان گرفته بود. فرح خانم گفت:
_موش بخورت، چه نازه ماشاا...
تمام مسیر برگشت مامان با من دعوا کرد و سرم داد زد. حتی به مریم گفت:
_مریم رفتیم خونه موهاشو باز می کنم تو سشوار بگیر من درستش می کنم.
مریم به دادم رسید و گفت:
_نه خراب می شه...اون زیر تمام موهاش تو هم جمع شده . نمی شه، پف می کنه.
برخلاف آن دو بابا خیلی مدل موهایم را پسندید. وسط پیشانیم را بوسید و گفت:
-چه دختري دارم من!
مامان و مریم که براي عقد دعوت داشتند و رفتند تا آماده بشوند. مامان اصرار می کرد من هم همراه آنها بروم تا خیالش راحت باشد، ولی من خستگی را بهانه کردم و گفتم با بابا می آیم. می دانستم اگر لباسم را ببیند امکان ندارد بگذارد آن را بپوشم. ولی مامان هم حواسش جمع بود. قبل از رفتن به اتاقم آمد و پرسید:
_چی می خواهی بپوشی؟ ببینم!
هراسان روي تخت نشستم و گفتم:
_دیروز صبح دادمش خشکشویی. خوب شد یادم انداختی... باید عصري با بابام بریم بگیریمش.
_خوب بگو چه شکلیه. زیادي کوتاه نباشه.

_نه خیالت راحت ماکسیه!
هنوز خیالش راحت نشده بود خواست از اتاقم بیرون برود، ولی وسط در ایتاد و گفت:
_ببین شیدا جون تو رو خدا لباس نلجور نپوشی ها. آبروي خواهرت می ره...باشه؟ قربونت برم مادري!
_خیالت راحت لباسم خیلی قشنگه.
مریم کت و دامن حریر سفید پوشیده بود و لباس شبش را داخل ساك با خودش می برد. فکر کردم لباس او جلوي لباس من مثل اون پیراهن پفی صورتیه بچگانه است! یک پیراهن بلند مشکی با استین حریر که روي یقه نسبتاً بازش سنگ دوزي هاي سفید و قرمز داشت. آنها رفتند و من پشت میز توالت نشستم تا سر فرصت ارایش کنم. هر بار که خط چشم را به چشمم می کشیدم بغضم باز می ترکید و خط سیاه اشک روي گونه هایم جاري می شد. آخر به حمام رفتم و شیر آب را باز کردم و نشستم آنقدر زار زدم تا اشک هایم تمام شد. بابا از پشت در صدا زد:
_بابایی رفتی حموم مگه!
_نه کا داشتم الان می آم.
صورتم را شستم و با حوله خشک کردم، ولی از قیافه خودم توي آینه وحشت کردم. با بینی و چشم هاي پف کرده و صورت تغییر شکل داده ام. چشم هایم مثل دو تا خط نازك شده بود و لپ هایم عین لپ هاي سحر گل انداخته بود. حوله را روي صورتم نگه داشتم تا پدرم متوجه پفم نشود همان طور از حمام بیرون آمدم. بابا که جلوي تلویزیون لم داده بود گفت:
_دندونت درد می کنه بابایی؟
-نه خوبم.
و فوراً در اتاقم پنهان شدم. به هزار زحمت با پودر و روژگونه کمی از پف صورتم کم کردم. بابا پشت در آمد و گفت:
-شیدا جان کم کم آماده شو.

_چشم.
جوراب نازك مشکی و پیراهن زرشکی رنگ را پوشیدم. موهایم را دوباره مرتب کردم و نگاهی به سر و وضعم انداختم. خودم جا خوردم. در آینه یک دختر بیست ساله خیلی زیبا ایستاده بود که نمی توانستم چشم از او بردارم با خودم
گفتم: کی فکر می کنه چهارده پونزده سالمه!
رنگ موهایم با رنگ پیراهن کاملاً هماهنگی داشت. آرایشم ظریف و قشنگ روي صورتم نشسته بود و یک هوا پف صورتم را بانمک تر جلوه می داد. گردنبند مروارید مامان لابلاي یقه لباس افتاده بود و با کفش پاشنه بلند لباس به تنم
قشنگ تر بود. با دیدن خودم دوباره بغضم گرفت و گفتم:
_از دست تو شهاب!
بابا از توي راهرو گفت:
_شیدا خانم من آماده ام.
فوراً پالتوي بلندم را روي لباسم پوشیدم و از اتاقم بیرون آمدم. با صداي بلند گفتم:
_شیدا هم آماده است.
بابا با لذت به قد و بالایم نگاه کرد و گفت:
_بفرمایید جلو خانم.
همانطور که تصور می کردم بابا اصلاً به فکرش نرسید لباسم را ببیند و همه چیز تا آنجا به خوبی و خوشی گذشته بود. تپش قلب و دلشوره غریبی داشتم. سعی می کردم با کشیدن نفس عمیق جلوي اشک هایم را بگیرم، ولی فایده نداشت. با دستمال کاغذي اشک هایم را به محض اینکه می خواست از چشمم بریزد پاك می کردم. بابا در حال رانندگی اصلاً متوجه حال من نبود. جلوي یک گلفروشی ایستادیم و یک سبد بزرگ گل رز سفید گرفتیم. از بوي گل ها که داخل
اتاقک ماشین پیچیده بود دلهره و اضطرابم شدت گرفت و حالم بد شد. وقتی جلوي باغ بزرگ ایستادیم آنقدر ضعف داشتم و پاهایم می لرزید که بعید می دانستم بتوانم تا ته باغ روي پاهاي خودم راه بروم. فکر می کردم: شهاب! می شد الان گریه نکنم...می شد الان غمزده نباشم...می شد الان مجبور نباشم به عروسی ات بیایم...فقط اگر تو می خواستی! تو باعث همه اینهایی...الهی خوشبخت نشی! بابا دستش را زیر بازویم انداخت و داخل باغ شدیم. چراغ هاي ساختمان و باغ همه روشن بود و از دور صداي موزیک به گوش می رسید. وقتی به سالن شلوغ رسیدیم من به اتاق خانم ها رفتم تا
پالتوام را در آورم و خودم را مرتب کنم. با اضطرابی که هر لحظه بیشتر می شد به صحبت زن هاي دیگر گوش می کردم. زن چاق و کوتاهی که خیلی به سحر شباهت داشت و حدس می زدم خاله بزرگش باشد با ذوق و شوق براي زن کنار دستش تعریف می کرد:
_چه عقدي! چه قشنگ! چه ساده. سحر مثل عروسک شده بود. کاش آمده بودي...حالا اشکال نداره فیلمش هست می دهم ببینی!
با حرص به او نگاه کردم و از اتاق بیرون آمدم. سالن شلوغ و چراغانی شده بود. دور تا دور مثل سالن سینما صندلی چیده بودند و عده اي هم در محوطه باز وسط سالن می رقصیدند. صداي هلهله و سوت در گوشم پیچید و ناگهان چشمم به سحر افتاد که صورتش از شادي واقعاً می درخشید. دستم را به دیوار گررفتم که نیفتم و با نگرانی به اطرافش نگاه کردم. با اینکه می دانستم حالا سحر و شهاب عقد کرده و زن و شوهر شده اند امیدوار بودم شهاب را کنار او نبینم. بر خلاف انتظارم شهاب دست سحر را گرفته و درست کنارش ایستاده بود و به مهمانان لبخند می زد. موهایش را کوتاه تر کرده بود و صورت اصلاح شده اش برق می زد. در کت و شلوار تنگش معذب به نظر می رسید. صورتش از گرما سرخ شده بود و وقتی می خندید گونه هایش مثل سحر می درخشید. یک آن نگاهش به نگاهم افتاد. قلبم از جا کنده شد. هر کار کردم نتوانستم لبخند بزنم. به سرعت نگاهش را دزدید. سرش را کنار صورت سحر برد و گونه اش را بوسید. از ناراحتی دلم فشرده شد. فکر کردم: مخصوصاً خواست من ببینمش! چرا؟ 

 

نويسنده: تاريخ: 10 اسفند 1389برچسب:رمان افسانه شیدایی فصل سیزدهم, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

☆♥☆رمان افسانه شیدایی فصل پنجم☆♥☆ ارسال شده از سوگند☆♥☆

فصل 5

از ان به بعد هر وقت مریم در اتاقش مشغول صحبت با تلفن بود , من هم به سراغ تلفنم می رفتم و به این ترتیب از
خیلی چیزها با خبر می شدم.مخصوصا که هر وقت سحر با خانه ما تماس می گرفت مطمئن بودم به غیر از شهاب در
مورد چیز دیگري صحبت نمی کند! همه چیز عادي بود.اگر همین طور پیش می رفت , آنها همین روزها ازدواج می
کردند.یک روز بعد از ظهر تنها در اتاقم نشسته بوم و طبق معمول به یک آهنگ قدیمی عاشقانه گوش می کردم و در
فکر نگاه هاي شهاب بودم که تلفن زنگ زد.صبر کردم تا مریم گوشی را بردارد و بعد من از این طرف با تلفن خودم
گوشی را برداشتم.سحر بود.طبق معمول هنوز سلام و احوالپرسی 
نکرده شروع به صحبت در مورد شهاب کرد.بی مقدمه گفت:
-شهاب تازگی ها مشکوك شده مریم! تو چیزي حس نکردي؟
مریم گفت:
-نه والله.تو هم به این بنده خدا خیلی گیر می دهی ها!
سحر کلافه بود و مدام با نگرانی تکرار می کرد:
-مشکوك شده مریم . یعنی بعد از این همه سال شهاب رو نمی شناسم؟ 
مریم خسته شد و با بی حوصلگی گفت:
-خوب تو راست می گی.اصلا مشکوکه , حالا می گی چی؟
سحر که انگار از اول منتظر همین سوال بود.گفت:
-می خواهم تعقیبش کنم.

من از تعجب شاخ در آورده بودم.معلوم بود مریم هم دست کمی از من ندارد, چون تقربیا جیغ زد:
-چی می گی؟مگه فکر کردي فیلم پلیسیه؟
-آره می خواهم خیالم راحت بشه.
-همین کارها رو می کنی که باهات قهر می کنه, بعد هم به دست و پاش می افتی و خودت رو کوچیک می کنی! نکن
سحر.....دست بردار!
سحر جوابی نداد و مریم ادامه داد:
-حالا پنجشبنه که می آیید؟
-آره.........چی بپوشم؟
-همون پیراهن سفیده که خونه ما پوشیدي.........خیلی بهت می آمد.
با دقت گوشم را تیز کردم.نمی دانستم پنجشنبه چه خبر است و کجا دعوت دارند.از فکر اینکه شهاب و سحر دست در
دست هم این طرف و آن طرف می روند و من باید بنشینم و خودم را براي سال تحصیلی جدید آماده کنم کفري
بودم!همان طور که به صحبت هاي شان گوش می کردم ناخن شستم را می جویدم و حرص می خوردم.سحر پرسید:
-تو چی می پوشی؟
-نمی دونم لباس ندارم....شاید اون پیرهن مشکی رو از شیدا بگیرم!
ناخنم را ول کردم و خبردار روي تخت نشستم.
سحر پرسید:
-کدوم پیرهن؟
-همونی که تولد من پوشیده بود, مال دوستشه.پس نداده باشه خوبه.
فورا گوشی را گذاشتم و سراغ کمد لباس هایم رفتم.پیراهن را هفت سوراخ قایم کرده بودم, ولی براي اطمینان بیشتر

چند شلوار را که تا کرده و روي هم گذاشته بودم روي کیسه اي که پیراهن در آن قرار داشت و زیر چند جور روسري
بود گذاشتم. بعد روي تخت دارز کشیدم و کتابی را جلویم باز کردم.
چند دقیقه بعد مریم به اتاقم آمد. خودم را به بی خبري زدم و گفتم:
-چه عجب از این طرف ها!
مستقیم به طرف کمدم رفت و گفت:
-پیراهن مشکیه هنوز دستته؟ 
-کدوم پیرهن؟من که به مامان گفتم اونو بر نداشتم.
مریم روي تخت نشست و گفت:
-پیراهن مامان رو نمی گم که! اونی که از دوستت گرفته بودي. 
-اهان ! اونو پس دادم.
-حیف!
-مگه مهمونی دعوتی؟
-آره خونه دختر عمه شهاب!
قلبم هري ریخت.
بیشتر از این نمی توانستم تحمل کنم.با حرص مشتم را روي بالش کوبیدم و گفتم:
-من چی؟
مریم با تعجب نگاهم کرد.بعد یکدفعه خنده اش گرفت و با دست موهایم را نوازش کرد و گفت:
-عصبانی نشو فسقل تو هم بزرگ می شی.
با حرص دستش را پس زدم و گفتم:

-ولم کن.
بغض گلویم را گرفته بود.مریم بیشتر از این در اتاق نماند و رفت. با حرص بالشم را در دست گرفته بودم و به زمین و
زمان ناسزا می گفتم.مامان به اتاقم آمد و گفت:
-شیدا بیا سالاد درست کن.
جیغ زدم:
-نمی آم.به من چه؟ 
مامان که مبهوت جلوي در ایستاده بود به خود آمد و با عصبانیت داد زد:
-دفعه آخره سر من داد زدي ها...تازگی ها خیلی پررو و دورو شدي. 
بعد در اتاق را به هم کوبید و رفت.شنیدم که به مریم می گفت:
-این دختره معلوم هست چه مرگشه؟
مریم جواب داد:
-سنشه دیگه .... سر به سرش نگذار.
خیلی عصبانی بودم.فکر می کردم هر طور شده باید این رابطه را به هم بزنم.من آدمی نیستم که بشینم و تحمل کنم
سحر خانم با پسري که من دوست دارم بگردد و خوش باشد. بیچاره اش می کنم! در طول اتاق راه می رفتم و نقشه می
کشیدم.در آخر تصمیم گرفتم کاري را بکنم که تا حالا از انجام آن خیلی می ترسیدم.فکر می کردم حالا دیگر وقتش 
است.من تحمل رقیب را ندارم!تصمیم گرفتم با شهاب تماس بگیرم!پیدا کردن شماره تلفنش کار راحتی بود.با این فکر
بالاخره کمی آرام شدم.
خیلی زود فرصت مناسب را پیدا کردم.یکی دو روز بعد وقتی صبح از خواب بیدار شدم از سکوت خانه فهمیدم تنها
هستم.فورا لحاف را پس زدم و وسط هال دویدم داد زدم:

-مامان ,مامان.
کسی جواب نداد.به آشپزخانه سرك کشیدم.کتري خاموش روي گاز بود. بشکن زنان به طرف اتاق مریم رفتم و براي
اطمینان پشت در ایستادم و گفتم:
-مرمري؟
باز هم کسی جواب نداد.در را باز کردم و داخل شدم.بدون اتلاف وقت دفترچه تلفن را از کشو اول پاتختی مریم بیرون
آوردم و حرف ((ش)) را یافتم و شماره شهاب را حفظ کردم.با عجله دفتر را بستم و سر جایش گذاشتم.مدام شماره را
تکرار می کردم تا فراموش نکنم.
به اتاقم برگشتم و شماره را برعکس ته یک دفتر نوشتم.جلوي آن هم نوشتم عسل جون! می خواستم دفتر را ببندم و
به آشپزخانه بروم, ولی فکر کردم, چه فرصتی بهتر از الان؟!کسی خانه نیست و شهاب هم لابد صبح زود خانه است.
فورا تلفنم را از زیر تخت در آوردم و به پریز زدم .شماره را حفظ شده بودم.بادست لرزان شماره را گرفتم که با زنگ
اول صداي نازك و پر عشوه زنی گفت:
-بفرمایید؟
گوشی را نگه داشتم.زن ساکت بود.بعد صداي شهاب ا شنیدم که پرسید:
-کی بود مامان؟
مادرش جواب داد:
-نمی دونم....از صداي من خوشش نیومد!
تلفن را قطع کرد.من هم گوشی را گذاشتم و این بار یک حبه قند زیر زبانم گذاشتم تا شاید صدایم کمی عوض
شود.گوشه لحاف را هم روي گوشی کشیدم و دوباره شماره را گرفتم. با زنگ دوم خود شهاب جواب داد:
-بله؟

صدایش مثل وقتی که گیتار می زد و می خواند بم تر از حالت عادي بود. در حالی که سعی می کردم طوري صحبت کنم
که صدایم خیلی بزرگتر از سنم باشد و گفتم:
-سلام!
برخلاف انتظارم با لحن شوخ گفت:
-سلام!
-می تونم با شهاب صحبت کنم؟
-خودم هستم ....شما؟
-منو که نمی شناسی!
-بله!براي همین پرسیدم شما.
-چه فرقی داره؟
-آهان جریان مزاحم تلفنی و این حرفاست؟ دختر جون من حوصله ندارم.
دادم زدم:
-قطع نکن!
با خونسردي جواب داد:
-قطع نکردم که! هول نشو...اگه مثل بچه آدم بگی کی هستی و چی می خواهی باهات حرف می زنم.
-من مزاحم نیستم.
-تا وقتی اسمت رو نگی چرا! هستی/
-اسمم شیرینه!
-خوب شیرینی چکار داري با من؟ کمکی از دستم بر می آد؟

-آره بر می آد.
-در خدمتیم.
با صدایی که سعی می کردم خیلی زنانه و جذاب باشه گفتم: 
-ازت خوشم می آد.
لحظه اي سکوت کرد و خیلی جدي گفت:
-منو کجا دیدي؟
-تو دانشگاه.
صداي روشن کردن سیگار آمد.بعد گفت:
-پس لابد می دونی من نامزد دارم.
با تمسخر خندیم و گفتم:
-اون دختر کوچولوئه رو می گی؟
-آره کوچولوئه!
-من از اون خوشگل ترم.
پکی به سیگارش زد و گفت:
-خوشگلی ملاك نیست...اون هم خوشگله.
بعد انگار چیزي یادش آمده باشه پرسید:
-شماره منو از کجا پیدا کردي؟
-بماند!
-نه دیگه! اومدي نسازي....صدات هم آشناست.راستش رو بگو!

بد جوري ترسیده بودم.همان موقع صداي در خانه را شنیدم که باز و بسته شد.فورا گفتم:
-بعد بهت زنگ می زنم.
با خنده گفت:
-باشه ! به سلامت.
و زودتر از من تلفن را قطع کرد .سیم تلفن را از پریز کشیدم و آن را زیر تخت هل دادم.همان موقع در باز شد و مامان
گفت:
-شیدا پاشو.
نصف تنم زیر تخت بود و اریب آویزان بودم.در همان حالت خودم را به خواب زدم.مامان گفت:
-بسم ا...! این جوري نخواب مغزت می آد تو حلقت دختر! 
با کش و قوس مثلا از خواب بیدار شدم و با صداي خواب آلود پرسیدم:
-ساعت چنده؟
-مامان پرده هاي اتاق را کنار زد و گفت:
-لنگ ظهر من و مریم رفتیم خرید و اومدیم تو هنوز لالایی؟ 
همان طور که قند را زیر زبانم میک می زدم خودم را ولو کردم و گفتم: 
-خوب کسی نبود بیدارم کنه.
مامان با مهربانی کنارم نشست و گفت:
-پاشو  الان چاي دم می کنم. 
دولا شد و روي موهایم را بوسید.خودم را لوس کردم و گفتم:
-مامان ماساژم بده!

مامان با خنده پشتم را مالید و بعد آرام روي شانه ام زد و گفت:
-بسه دیگه لوس نشو پاشو بیا یه کم هم کمک کن.
خیلی خوشحال و سر حال بودم.به آشپزخانه رفتم.مریم به کمک مامان ناهار درست می کرد.روي صندلی لم دادم و
گفتم:
-مریم فکر کردي چی بپوشی؟
گیج نگاهم کرد و پرسید:
-کجا؟
-خونه عمه شهاب دبگه!
پیاز داغ را هم زد و گفت:
-آره... یه دامن مشکی دارم با کت و تاپم که عید خریدم می پوشم.
-خوبه!
مامان چاي تازه را با مربا و کره و پنیر روي میز چید و گفت:
-مریم مادري!تو هم حالا نمی خواهد کار کنی.بشین یه چیزي بخور که هلاك شدي!
بعد صبحانه انگشت کوچکم را داخل مرباي آلبالو کردم و گفتم:
-مرسی مامان.
از اشپزخانه بیرون دویدم و سریع سر کمد مریم رفتم و انگشت مربایی ام را روي کت سفیدش گذاشتم و گفتم:
-این هم مال تو که منو با خودت نمی بري.
صبح پنجشنبه رسید. هنوز فرصت نکرده بودم دوباره با شهاب تماس بگیرم, ولی چند باري به صحبت هاي مریم و
سحر گوش کردم فهمیدم سحر کم و بیش به شهاب مشکوك است و به پر و پایش می پیچد. در دلم می گفتم: خوب

حق داره مشکوك باشه, اخه شهاب هم از من خوشش اومده ! کاملا معلومه!
صبح تا ظهر مریم و سحر چند بار با هم صحبت کردند و آخر سر قرار شد سحر به خانه ما بیاید.تا غروب با هم آماده 
شونده و شهاب و فراز دنبالشان بیایند.
من از صبح یکی از کتاب هاي درسی سال سوم را در دستم گرفتم و در اتاق نشیمن روبروي در اتاق مریم نشستم.کتاب
جلویم باز بود ولی تمام حواسم به اتاق مریم بود.سحر چند بار با شهاب تماس گرفت.هر بار فورا به اتاقم می رفتم و به
صحبت هایشان گوش می کردم. می خواستم از عصبانیت دیوانه بشوم.وقتی صداي قشنگ شهاب را می شنیدم و می
دیدم چطور با مهربانی با سحر حرف می زند از حسادت منفجر می شدم.با مشت روي تختم کوبیدم و گفتم:
-با هیچکس کنار نمی آم....حالا صبر کن ببین چه جوري می ایی پیش خودم.
ولی این حرف ها آرامم نمی کرد.صداي غش غش خنده سحر را می شنیدم و کم مانده بود گوشی را بردارم و داد بزنم
خفه شو!
موقع ناهار مامان به اتاقم آمد و گفت: 
-تشریف بیارید ناهار شازده!
با عصبانیت در را باز کردم و سینه به سینه مامان شدم .با تعجب گفت:
-چته؟
عصبانی پا می کوبیدم و همان طور که به طرف آشپزخانه می رفتم داد زدم: 
-درد بچمه!
-خدا دور چقدر وقیح شدي! من که دیگه از پس تو بر نمی ام.
جواب ندادم.پشت میز اشپزخانه نشستم و بدون اینکه منتظر کسی بمانم ناهارم را کشیدم.مریم و سحر خنده کنان وارد
آشپزخانه شدند. مریم داشت می گفت:

-بیخود بهش تهمت می زنی.خیلی پسر گلیه به خدا.
سحر هم طبق معمول گونه هایش گل انداخته بود .با حرص گفتم: 
-سحر مثل دختر دهاتی ها شدي!
مریم چشم غره رفت , ولی او خندید و دست هایش را روي لپ هاي سرخش گذاشت و گفت:
-واي شهاب هم همیشه همین رو می گه!..... چیکار کنم تا می خندم لپ هام گل می اندازه.
مامان گفت:
-اتفاقا خیلی قشنگ می شی....شهاب هم عاشق همین لپ هاي گل گل ات شده سحر جون!
سحر با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت:
-شما همیشه به من لطف دارید خاله جون.
صداي زنگ دارش مثل سوهان تنم را می لرزاند.قاشق و چنگالم را جفت کردم و گفت: 
-مرسی مامان.
-وا همه اش که موند که!
.از آشپزخانه بیرون آمدم و یک راست به اتاق مریم رفتم.کیسه وسایل سحر روي زمین زیر صندلی بود.بدون معطلی 
کیسه را باز کردم .گوشه دامن پیراهن سفیدش را گرفتم و با تمام قدرت کشیدم. دامن جر صدا داد و تا نیمه پاره
شد . پیراهن را دوباره تا کردم و داخل کیسه گذاشتم و با خونسردي از اتاق بیرون آمدم و دوباره به آشپزخانه 
رفتم.مامان با خنده نگاهم کرد و گفت:
-چی شد؟اشتهات باز شد؟
مظلومانه خطاب به مامان گفتم:
-ببخشید بد صحبت کردم!

-من که همیشه می بخشم....خدا ببخشه!
جلو رفتم و پیشانی اش را بوسیدم .مریم گفت:
-قربون خدا برم من که دستم نمک نداره!
بعد از ظهر روي مبل روبروي در اتاق مریم نشسته بودم و گوش به زنگ سر و صدا بود.آن دو داشتند آماده می 
شدند.صداي خنده و غش و ریسه شان تمام خانه را پر کرده بود.با حرص ناخنم را می جویدم و در دلم می
گفتم:بخندید....دو دقیقه دیگه بهتون می گم!
اول مریم با تعجب جیغ کوتاهی زد.کتابم را جلوي صورتم گرفتم.
خندیدم.سحر که جدي نگرفته بود بعد از چند ثانیه آرام گفت:
-چی شده؟
مریم با ناراحتی گفت:
-کتم لکه!
چند لحظه صدایی نشنیدم.بعد سحر گفت:
-واه چقدر هم بزرگه!من می گم از این به بعد موقع غذا خوردن پیش بند ببند...ها؟نظرت چیه؟
مریم با حرص گفت:
-این لک دیگه از کدوم گوري پیداش شد!کی؟ 
سحر جواب داد:
-خوب حواست نبوده دیگه...حالا هم که دیره بخواهی پاکش کنی...یه چیز دیگه بپوش!
مریم با ناراحتی گفت:
-حیف!

اشکال نداره...فردا بگذارش تو وایتکس.شانس آوردي سفیده.
چند دقیقه گذشت که دوباره سر و صدایشان بلند شد.سر انتخاب لباس براي مریم تمام کمد را بیرون ریخته بودند.با
خوشحالی پاهایم را روي مبل دراز کرده و مچ پایم را می چرخاندم.بعد از چند دقیقه مریم گفت:
-خوب همون تاپم رو با کت آبی شیدا می پوشم.این از همش بهتره!
فورا از جا پریدم و به اتاقم رفتم و کت را از داخل کمد برداشتم و زیر تخت پرت کردم.همان موقع در باز شد و مریم با
قیافه ناراحت و گرفته بیرون آمد.با نگرانی نگاهش کردم و پرسیدم:
-چی شده؟چرا ناراحتی خواهري؟
-هیچی یقه کتم لکه!شیدا اون کت آبی ات رو بهم قرض می دهی؟
با خوشرویی گفتم:
-آره غصه نخور...تو کمدمه بردار.
مریم سراغ کمدم رفت و من خودم را به کتاب خواندن مشغول کردم.بعد از چند دقیقه گفت:
-کجاست پس؟پیداش نمی کنم!
با تنبلی از روي تخت بلند شدم و گفتم؟:
-شاید دادمش خشکشویی!...آره!دادمش خشکشویی!
با ناراحتی مشتش را روي میز کوبید و گفت:
-اَه...به خشکی شانس. 
با ناراحتی گفتم:
-حیف!
مریم هم سرش را تکان داد و با نا امیدي به کمدم نگاه کرد.همان موقع سحر با صداي بلند گفت:
-اي واي!
مریم بی حوصله از اتاق بیرون رفت و گفت:
-چی شده؟
سحر در حالیکه پیراهن سفیدش را در دست داشت از اتاق او بیرون امد و گفت: 
-ببین چی شده!پیراهنم پاره شده! 
مریم با عجله جلو رفت.پیراهن را از دستش قاپید و نگاه کرد.من هم جلو رفتم و گفتم:
-خوب بدهید مامان بدوزه.
مریم هم سرش را تکان داد و گفت:
-آره...لامصب از درزش هم نیست.سحر جون قلوه کنش کردي!
نمی دونم کی شده.
بعد هر دو به هم نگاه کردند و انگار متوجه موضوعی شده باشند با هم گفتند:
-چه بد شانسی!
مریم گفت:
-هر دومون با هم بد آوردیم.
مریم پیراهن را نشان مامان داد و مامان با چرخ خیاطی روي پارگی را دوخت و گفت:
-ولی چون پارگیه معلومه...سحر جون بعدا ببرش رفو.
سحر پیراهن را از مادرم گرفت و گفت:
-چشم!دست شما درد نکنه خاله جون.
بالاخره با هر دردسري بود آماده شدند.سر ساعت هشت فراز و شهاب آمدند و همه با هم به خانه عمه شهاب رفتند.با

اینکه خیلی اذیت شان کرده بودم،ولی بعد از رفتنشان با بغض به اتاقم رفتم و در رابستم.
روزها پشت سر هم می گذشتند و من به دنبال فرصتی بودم تا دوباره با شهاب تماس بگیرم.هر شب تلفن هاي مریم را
گوش می کردم و هر دفعه نا امید تر از قبل گوشی را می گذاشتم و با بغض و گریه می خوابیدم.سحر همیشه راضی بود
و انگار از فکر تعقیب کردن شهاب و مچ گرفتن منصرف شده بود.همان روزها اتفاق دیگري هم افتاد که باعث ناراحتی
بیشتر من شد.
یک بعد از ظهر تنها در آشپزخانه نشسته بودم و چاي می خوردم.مامان از صبح به جانم غر زده بود و یک در میان یا
می گفت برو حمام یا می گفت اتاقت را جمع کن.آخر سر با جوراب هاي لنگه به لنگه و موي ژولیده و کثیف وسط اتاق
نشستم و داد زدم:
-چهار دیواري اختیاري...حرف دیگه اي هست؟
مامان با تغیر صورتش را جمع کرد و گفت:
-خجالت بکش،حیا کن...این ریخت و قیافه است واسه خودت درست کردي؟
عصبانی از اتاق بیرون امدم و به آشپزخانه رفتم و یک لیوان بزرگ چاي ریختم و در حالیکه پشت میز می نشستم داد
زدم:
-به همه کار آدم کار دارید...شما خجالت بکشید!
چند دقیقه اي گذشت و مامان جواب نداد.کم کم داشتم در افکارم غرق می شدم که ناگهان مامان با عصبانیت وارد
آشپزخانه شد و با لگد در را باز کرد.کیسه اي را روي میز پرت کرد و داد زد:
-این چیه؟
با تعجب اول به مامان و بعد به کیسه نگاه کردم.پولک و سنگ هاي لباسش بود.فورا گفتم:
-من چه می دونم چیه!

عصبانی صندلی را کنار کشید و نشست و گفت:
-روتو برم!تو نمی دونی این چیه؟
داشتم از ترس می مردم،ولی با خونسردي گفتم:
-نه نمی دونم...چیه؟
مامان صندلی اش را جلوتر کشید،خم شد وبه صورتم نگاه کرد و گفت:
-اینها سنگهاي لباس من نیستند؟
در حالی که سعی می کردم متعجب به نظر برسم کیسه را برداشتم این ور و آن رو کردم و گفتم:
-ا؟اینها سنگهاي لباس شمان؟کدوم لباس؟
مامان که داشت از عصبانیت منفجر می شد از جایش بلند شد و گفت:
-من اخرش از دست تو سکته می کنم.ورداشتی سنگ هاي لباس منو کندي...آخه چرا؟تو فقط به من بگو چرا؟به خدا
کاریت ندارم.فقط بگو چه مرگته!
با تعجب نگاهش کردم و با لحن مظلومانه اي گفتم:
-من با سنگ هاي لباس شما چکار دارم؟
بعد بغض کردم و گفتم:
-من اصلا نمی دونم شما چی می گید!
و در حالیکه به صحبت هاي شهاب و سحر که از پاي تلفن شنیده بودم فکر می کردم اشک هایم همین طور مثل باران
می چکید.مامان هاج و واج نگاهم می کرد.بالاخره دستم را در دستش گرفت و با لحن نسبتا آرامی پرسید:
-تو واقعا نمی دونی این سنگ ها اونجا چکار می کردند؟
بین هق هق گریه پرسیدم:

-کجا؟
-زیر تخت تو!
اشک هایم را پاك کردم و با تعجب به چشمهایش زل زدم و با صداي بلند گفتم:
-تو اتاق من؟زیر تخت من؟شوخی ات گرفته مامان؟بد جوري تو فکر بود.از جایش بلند شد،کیسه را بالاي یخچال
گذاشت و بدون حرف از آشپزخانه بیرون رفت.در خانه راه می رفت و می شنیدم که گاهی زیر لب نچ نچ می کرد و
چیزهایی می گفت.با وجود اینکه همه چیز بخیر گذشته بود،ولی هنوز دلم شور می زد.بلند شدم و با قیافه دلخور به
اتاقم رفتم و بعد از اینکه در را بستم فورا سراغ تلفن رفتم.خدا را شکر آنقدر زیر تختم شلوغ بود که او متوجه تلفن
نشده بود.حوله ام را برداشتم و در حالیکه به طرف حمام می رفتم با لحن مظلومی گفتم:
-مامان من می رم حموم.
مامان روي مبل نشسته بود و با حواس پرتی به تلویزیون نگاه می کرد.سرش را تکان داد و آرام گفت:
-برو تا آب گرمه.
آن شب با صداي جیغ و داد مامان و مریم از خواب پریدم.مامان داد می زد:
-غیر از تو کی می تونه این غلط رو کرده باشه؟بابات؟لابد بابات می خواسته پیراهن منو خراب کنه.آخه کی تو این خونه هم 
سایز منه؟شیدا؟
مریم هم با صدایی بلند تر از مامان داد می زد:
-نخیر هیچکدوم مامان جون!من دزدم!دست شما درد نکنه...من روانی ام که بیام پیراهن شما رو خراب کنم،بعد هم 
تیکه پاره هاش رو قایم کنم زیر تخت شیدا!مامان جون سایز شیدا خانم اون قدر هم که فکر می کنید کوچیک نیست!
مامان با عصبانیت گفت:
-اون بچه روحش هم از این سنگ ها خبر نداشت...آخه اون اصلا جایی می ره که لباس لازم داشته باشه؟

صداي هق هق گریه مریم بلند شد.مامان هم کوتاه نمی امد.بالاخره بابا پا در میانی کرد و گفت:
-اي بابا گور پدر لباس.ببین مادر و دختر چه جوري به جون هم افتادند!همدیگرو ببوسید تموم شه بره پی کارش!
مامان دیگر حرفی نزد و چند دقیقه بعد مریم در اتاقش را به هم کوبید و همه جا آرام شد.
چند روزي مریم و مامان با هم قهر بودند.پنجشنبه شب همان هفته منزل مادر فراز دعوت بودیم و صبح پنجشنبه
بالاخره بابا،آن دو را با هم آشتی داد.مریم هنوز دلخور و با همه ما سرسنگین بود.مامان براي بعد از ظهر پنجشنبه وقت
آرایشگاه داشت.قبل از رفتن بین اتاق من و مریم ایستاد و گفت: 
-می خوام برم آرایشگاه دخترها!با من می آیید؟
مریم جواب نداد،ولی من گفتم:
-نه مامانی.
بعد فکري به نظرم رسید و گفتم:
-اونهایی که می خواهند نامزدشون رو ببینند باید بیایند!
مریم هنوز ساکت بود.مامان با دست به در اتاقش زد و گفت:
-مرمري با من می آیی؟
نه مرسی
پس فعلا
صداي تق و تق پاشنه هاي مامان را شنیدم که داشت دور میشد نباید فرصت را از دست میدادم فورا به اتاق مریم رفتم
و گفتم
خوب برو دیگه موهات مثل جنگلی ها شده
مریم با تعجب به سر تا پاي من نگاه کرد موهاي مرتب ولختش را پشت گوش زد و گفت

من تازه موهام رو مرتب کردم زده به سرت
من به خاطر خودت میگم این مدل اصلا به صورتت نمی آد من جاي تو بودم الان میرفتم کوتاه بلندش میکردم
خوب برو
من که نه میگم اگه جاي تو بودم
مریم چیزي نگفت ناامید به اتاقم برگشتم که ناگهان صدا زد
مامان صبر کن منم می آم
از خوشحالی به هوا پریدم بعد از رفتن آنها سري به اتاق مامان و بابا زدم تا مطمئن شوم بابا خوابیده است خوشبختانه 
بابا خرخر میکرد و به راحتی میتوانستم مطمین شوم که خواب است یا فقط چشمهایش را بسته با خوشحالی از اتاق
بیرون آمدم و در را بستم پاورچین پاورچین به اتاق رفتم و در را قفل کردم بعد تلفن را از داخل کمد و لابلاي لباس ها
بیرون آوردم و به پریز زدم شماره گرفتم و لحافم را روي گوشی گذاشتم و با دلهره منتظر شدم بعد از زنگ سوم
صداي خواب آلود شهاب را شنیدم که گفت
بفرمایید
آهسته گفتم
سلام
سلام شما
من همونم که چند روز پیش زنگ زدم یادت نمی آد
چند لحظه ساکت شد و بعد با بد اخلاقی گفت
نمیشناسم شما؟
شیرین

باز ساکت شد
الو اي بر پدر هرچی مردم آزاره....
من مزاحم نیستم به خدا
اگه مزاحم نیستی بگو کارت چیه
با بغض گفتم
من ازت خوشم می آد
آخه عزیز من جان من ، من نامزد دارم خودت هم که اینو میدونی 
خوب
خوب که چی خوب که خوب خوب به جمالت
حالا خیلی دوستش داري
خودت یکم فکر کن اگه دوستش نداشتم نامزد می شدیم
ولی اون اینقدرها هم تو رو دوست نداره
داره یا نداره به خودمون مربوطه
در حالی که به من برخورده بود گفتم
باشه من دیگه مزاحمت نمی شم
آفرین دختر خوب شیرین خانم گل درست گفتم
چی رو
اسمت رو
آره

دیدم واقعا دارد همه چیز تمام میشود که گفتم
من خیلی چیزها از نامزدت میدونم حاضرم بهت ثابت کنم
اهو چه کارآگاهی هم هستی خوب مثلا چی میدونی
فعلا فقط یکی اش رو میگم
با حالت مسخره گفت
بگو همون یکی اش رو بگو
مثلا اینکه نامزدت مدام بهت گیر میده و دایم به همه چیز شک داره ولی یه چیزي رو تو خبر نداري
چی رو
این که گاهی وقتها تعقیبت هم میکنه
با حالتی عصبی گفت
تو از کجا میدونی
میدونم دیگه حالا اگه بخواهی باز هم بهت زنگ میزنم و چیزهاي دیگه اي رو هم که میدونم بهت میگم
حالا بگو اگه راست میگی
حالا نمیشه واسه امروزت همین بسه فقط از من به تو نصیحت همینجا دمش رو بچین
بقیه اش به تو مربوط نیست هر وقت همه چیزهایی رو که میدونستی گفتی اون وقت
باشه من زود بهت زنگ میزنم و خبرهاي جدید رو میدهم 
فورا گفت خداحافظ و گوشی را گذاشت از خوشحالی سرم را در بالش فرو کردم و جیغ زدم می دانستم حرفهایم
بدجوري شهاب را به فکر انداخته است خیلی دوست داشتم من هم موهایم را درست میکردم چون احتمال میدادم شب
شهاب هم خانه فراز دعوت باشد ولی این تلفن مهمتر از آرایشگاه رفتن و مو درست کردن بود

حمام رفتم و با حوصله موهاي خیسم را بیگودي پیچیدم و روسري تازه ای به سرم بستم بعد در کمد لباسم را چهار طاق 
باز کردم و روي تخت نشستم میخواستم امشب از هر دفعه بهتر و خوشگل تر باشم وقتی بالاخره یک تاپ و شلوار
مشکی را پسندیدم تمام لباس هایم وسط اتاق ریخته بود موهاي بلند و تابدارم را روي شانه هایم ریختم رژلب پررنگ
زدم و کفش هاي پاشته بلند پوشیدم وقتی جلوي آیینه ایستادم اصلا به یک دختر سیزده چهارده ساله شباهتی نداشتم با 
رضایت به سر تا پاي خودم نگاه کردم و با خودم گفتم تازه نه ابرو برداشتم نه هیچ کار دیگه واقعا این شهاب کوره که
منو میبینه و باز هم دنبال اون دختره کوتوله است
همین موقع صداي در خانه آمد و مریم و مادرم وارد شدند مامان داشت میخندید که جلوي او پریدم و پرسیدم
خوبم
مامان سرسري نگاهم کرد و گفت
بابات هنوز خوابه
هنوز جواب نداده بودم که برگشت و با دقت به من خیره شد با لبخند گفتم
خوب شدم
باز تو خودت رو مثل زن خرابها درست کردي
مریم که به اتاقش میرفت گفت
مال اون رژ لب پررنگ و خط چشمته آخه اینها که مال سن تو نیست
با حرص نگاهش کردم و گفتم
حالا فکر کردي خودت خیلی بزرگ شدي
کسی واسه من زنگ نزد
چرا عزراییل

تا مریم بخواهد جواب بدهد مامان پرید وسط و گفت
خیلی خوب بس کنید شیدا تو هم برو اون رژ لبت رو پاك کن بعد هم یه چیزي روي اون تاپ بپوش اینجوري لخت که
نمیشه بیایی
پاهایم را به زمین کوبیدم و به اتاقم رفتم بعد از اینکه کلی لباس هاي وسط اتاق را زیر و رو کردم یک شال نازك
مشکی برداشتم و روي شانه هایم انداختم وقتی جلوي آیینه ایستادم فکر کردم بد هم نشد ....جالب تر هم شد میتونم
وقتی کسی حواسش نیست بیارمش پایین یا کجش کنم
مانتو و روسري پوشیدم و آماده از اتاقم بیرون آمدم مامان جلوي آیینه ورودي ایستاده بود و گره روسریش را درست
میکرد برگشت و با دقت به سرتا پاي من نگاه کرد و گفت:
-چیزي پوشیدي رو تاپت؟
فقط سرم رو تکان دادم و رفتم روي مبل نشستم. مریم هم آماده شد و آمد. موهایش را به پیشنهاد من کوتاه و بلند
زده بود.موهاي لخت دور صورت گرد و سفیدش را گرفته بود. روسري اش را شل گره زده بود تا موهایش خراب
نشود. جوراب شلواري سیاهش از زیر مانتو معلوم بود. پرسیدم:
-دامن پوشیدي؟
-آره.
رو به مامان کردم و گفتم:
-دامن پوشیدن مریم خانم ایراد نداره، ولی تاپ من مثل زن خراب هاست؟
مامان کلافه داد زد:
-آخه هر چیزي سنی داره دختر جون تو چرا نمی فهمی؟... منصور زودتر آماده شو بیا من دارم از دست این دختره

دیوانه می شم.
آخرین نفري که آماده شد پدرم بود. کت و شلوار طوسی راه راه پوشیده بود، سبیلش را تازه مرتب کرده بود و چشم
هایش هنوز از خواب بعدازظهر پف داشت.
بین راه نگه داشتیم و یک دسته گل خریدیم. وقتی جلوي خانه فراز رسیدیم با چشم دنبال گلف شهاب می گشتم. در
آن فرصت کم نمی توانستم خوب همه جا را ببینم، ولی تا آنجا که نگاه کردم ماشین او را ندیدم. از در بزرگ پارکینگ
وارد محوطه وسیعی شدیم و با آسانسور بالا رفتیم. خانه وسیع و خیلی خلوت بود. کف آن پارکت بود و مبلمان سالن
پذیرایی از ساتن سفید براق و یک پیانوي رویال سیاه رنگ جلوي مبلمان قرار داشت. با تعجب به در و دیوارش نگاه
می کردم. با وجود اینکه می دانستم خانواده سحر وضع مالی خوبی دارند، اصلا باورم نمی شد چنین خانه و زندگی
مجللی داشته باشند.
 

نويسنده: تاريخ: پنج شنبه 8 بهمن 1389برچسب:رمان افسانه شیدایی فصل پنجم, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم خوشتون بیاد اینجا هرمطلبی که دلتون بخواد پیدا میکنید

نويسندگان

لينکهاي روزانه

جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to saya.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com